مؤلف مجهول
300
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
برد ، و اين نوع بيدادى در حق من « 1 » كرد . از سر غيرت به اين وادى اقدام نمودم ، ديدم كه از دوسه كس هيچ كارى به هم نمىرسد . به خاطر همين مىرسيد « 2 » كه چندى باشند كه با همديگران باشيم « 3 » ، و اسباب قلندرى به هم رسانيم و عمر به سر بريم . اين قلندران گفتند : اى جوان ! ما نيز اين مىخواستيم و ليكن اينچنين كس نمىيافتيم كه سركشى كند . بسيار خوب شد اگر تو سركشى توانى كرد مايان در قدم باشيم . بزرگوار گفت : چه خواهد بود ؟ قبول كردم . چون اين بشنيدند قلندران « 4 » خوشحال شدند ، و از اسباب قلندرى و علامات آن آنچه لا بد است از چهار علامت پيدا كردند . و بزرگوار هريك « 5 » ازين علامت را به يكى تحميل كرد و خود صاحب تكبير شد . شهر به شهر ، ديه به ديه « 6 » سير كردند و نذر و معامله بىقياس آمدن گرفت و قلندر بسيار جمع شد ، و آوازهء اينها شهر به شهر رفت و پر شد ، و از جاهاى دور نياز آمدن گرفت . در اندك فرصت جمعيت تمام پيدا كرد . روزى نشسته بود و قلندران در پيش او بودند ، شخصى پيدا شد و از خادمان پرسيد كه : شيخ كجاست ؟ خبرش دادند كه شيخ همانست كه در پيش وى جماعتى « 7 » نشستهاند . شيخ چون اين سخن بشنيد به خود گفت : اى سعادت ! اين چه بىسعادتى و بىهمتى است كه ترا مردم « 8 » به شخصى ياد كنند و حال آنكه اين صفت در تو نباشد و متهم باشى به اين صفت ؟ انديشه نمىكنى كه فرداى روز قيامت در پيش شيخان روى زمين شرمسار و سياهروى « 9 » شوى ؟ اگر عقل دارى كارى كن ، كه مستحق اين معنى و لايق اين صفت گردى ، تا از تهمت بيرون آيى و در قيامت ازين سبب مؤاخذ نگردى ، و مستحق عذاب اليم نشوى . درين انديشه بود كه آن شخص رسيد و هميان تنگه « 10 » سفيد و چند اشرفى نياز كشيد « 11 » ، و التماس تكبير كرد « 12 » . شيخ تكبير گفت . بعد از آن پرسيد كه : اى مسافر ! از كجا مىآيى ؟ آن شخص گفت : اى شيخ بزرگوار ! از گجرات مىآيم . حضرت شيخ تعجب كرد و گفت : از براى چه آمدى ، و چه مهم داشتى ؟ آن مرد گفت : اى شيخ ! هيچ مهم نداشتم . از براى همين آمده كه اين نذر را « 13 » به صاحب نذر برسانم . شيخ باز پرسيد كه : از براى چه « 14 » نذر كرده بودى ؟ آن مرد گفت : اى بزرگوار ! از براى اين نذر كرده بودم كه مرا در عالم يك فرزند بود و بس ، كه « 15 » از جان خود عزيزتر مىداشتم . به يكبار مريض شد و در همان مرض « 16 » مرد . شخصى درين زمان پيدا شد و گفت : اى
--> ( 1 ) - ب : - در حق من ( 2 ) - ب : مىرسد ( 3 ) - ب : كه به هم باشيم ( 4 ) - ب : قلندران چون اين بشنيدند ( 5 ) - ب : هريكى ( 6 ) - ت : - ديه بديه ( 7 ) - ب : جمعى ( 8 ) - ب : كه مردم ترا ( 9 ) - ب : و روسياه ( 10 ) - ت : تنكجه ( 11 ) - ب : نياز كرد ( 12 ) - ب : تكبير نمود ( 13 ) - ت : - را ( 14 ) - ب ، ت + چيز ( 15 ) - الف ، ت : - كه ( 16 ) - ب : - مرض